تبليغاتX
صبا جون دختر خیلی خوبیه

صبا جون دختر خیلی خوبیه

مطالب صبا جون از همه جا

هر گردی گردو نیست

هر گردی گردو نیست!

 یه روزی روزگاری

میون سبزه زاری

یه موش نازنازی بود

از زندگیش راضی بود

صبح ها که از خواب پامیشد

لباش به خنده وامی شد

مامان جون و باباجون

هر دوتا شون مهربون

موشی را دوست می داشتن

سر سفره ی صبحونه

پنیر و گردو می ذاشتن

موشی ناز و کوچولو

می خورد پنیر و گردو

سیر می شد و می رفت بازی

با بچه های نازنازی

یه روز یه گردو برداشت

توی دستش نگه داشت

برد تو کوچه قلش داد

به بچه ها نشون داد

گفت می بینید چه گرده!

قلش می دم می گرده

گردوی ریزه میزه

خوشمزه  و لذیذه

نگاه کنید به گردو

هر گردی نیست گردو

مامان موشی اونو دید

به حرفای او خندید

گفت گلکم خوشگلکم

درسته گردو گرده

قلش میدی می گرده

نمره ی هوش تو بیست

فقط که گردو گرد نیست

سیب و انار و هلو

پرتقال و زردآلو

پیاز و سیب زمینی

همه را گرد می بینی

ولی موش کوچولو

هر گردی نیست گردو

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 20:49  توسط صبا جون  | 

شغلهای شیرین

آن یکی کارگر است

آن یکی چوپان است

آن یکی دفتردار

آن یکی دربان است

 

آن یکی می بافد

فرش پرنقش و نگار

 

دیگری می دوزد

پیرهن با شلوار

 

آن یکی هست پزشک

کار او درمان است

آن یکی هم افسر

دیگری سروان است

 

آن یکی رفتگر است

دیگری هست وزیر

یک نفر هم نانوا

دیگری هست وکیل

 

یک نفر راننده

دیگری هم خلبان

آن یکی برزگر است

دیگری هم ملوان

 

آن یکی صنعتگر

دیگری کفّاش است

آن یکی پیشه ور است

دیگری نقّاش است

 

هرکه  دارد کاری

توی دنیای قشنگ

کارها از همه نوع

کارها از همه رنگ

 

کار یعنی خدمت

همت و سعی و تلاش

بهر کسب روزی

بهر امرار معاش

 

کارکردن هنر است

کارکردن عار نیست

هیچ کس خسته تر از

آدم بیکار نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 20:48  توسط صبا جون  | 

مثل غصه

مثل غصه

باز لوله های در

خسه اند از کارشان

رفت و آمد های در

می دهد آزارشان

با دو تا میخ بلند

روی دوش در سوار

خسته و بی حرف  و سرد

روز و شب مشغول کار

دستهاشان سالهاست

پر شده از بوی زنگ

زنگ مثل غصه ای

روی شان را کرده رنگ

باز دست خواهرم

می دهد در را تکان

خانه را پر میکند

جیر جیر گریه شان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 20:38  توسط صبا جون  | 

لطیفه لطیفه

لطیفه  لطیفه

مردی که خیلی خیلی گرسنه بود .برای نهار به رستوران رفت.

پیش خدمت:چی میل دارید قربان؟

مرد:ماهی سفید...بگو ببینم...ماهی سفید تان  تازه است؟

پیش خدمت:خیالتان راحت باشد قربان...ماهی سفیدمان تازه ی

تازه است..چون پس فردا برایمان می آورند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 20:29  توسط صبا جون  | 

زنگ مدرسه

زنگ مدرسه

باز آمد پاییز

بالباسی رنگ رنگ

با صدایی آشنا

دنگ و دنگ و دنگ و دنگ

 بچه های شادمان

رهسپار مدرسه

بازمی آید به گوش

بانگ زنگ مدرسه

 من هم آوردم به یاد

روزهای شادِ شاد

روزهای مدرسه

دفتر و کیف و مداد

 کاشکی امروزهم

کودکی بودم شاد

عکسی از آن روزها

می کشیدم با مداد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:53  توسط صبا جون  | 

جشن تکلیف

نماز،گفتگو با خداست

اونروز که جشن تکلیف

تو مدرسه به پا شد

در دل کوچک من

شور و شری به پا شد

 

گفتم با یاد خدا

انس می گیرم همیشه

دلم با یاد خدا

راحت و آروم میشه

 

وقتی که بانگ اذان

می پیچه تو شهرما

من به نماز می ایستم

حرف می زنم با خدا

 

 با اون خدا که مهربون و پاکه

خالق این زمین و آب و خاکه

با اون خدا که همتایی نداره

ابر سیاه به لطف اون، می باره

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:52  توسط صبا جون  | 

آواز خروس

وقتی خروس نازم

قوقولی قوقو رو سر داد

از یه روز خوبِ خوب

بازم  به من خبر داد

 

گفت عزیزم بیدار شو

صبح شده باز دوباره

هوا چه  روشن شده

خورشیدخانوم بیداره

 

پاشو چشاتو واکن

دنیا خیلی قشنگه

خورشیدخانوم طلایی،

آسمون آبی رنگه

 

زودباش با یاد خدا

از خواب ناز بیدار شو

وقتی صبحونه خوردی

مشغول کار و بار شو

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:51  توسط صبا جون  | 

رفتگر

من آقای رفتگرم

زباله هارو می برم

هرشب میام درِخونه ها

سراغ اون زباله ها

که ریخته توی کیسه ها

کیسه هارو برمی دارم

داخل ماشین میذارم

اگه زباله جمع نشه

باعث بیماری می شه

یادت باشه شعارما:

شهرما خانه ی ما

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:50  توسط صبا جون  | 

شب یلدا

شب یلدا

به نام خدا

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا

 

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

 

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون

 

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما

 

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

 

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

 

سوغاتیهای قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:49  توسط صبا جون  | 

پستچی

آقای پستچی

به نام خدا

آقای پستچی

 چه مهربونه

نشونیهارو

 وقتی می خونه

میاد درِ خونه ها

می رسونه نامه ها

برای من هم نامه میاره

همراه نامه شادی میاره

نامه ای از یه دوستِ

 خوب وصمیمی

از یه  رفیق عزیز

 یار ِقدیمی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:49  توسط صبا جون  |